ماه من

مامانی !

  سلام ناناز مامان !     گل من جدیدا خیلی سعی میکنی حرف بزنی و صدای چندتا  حیوونو هم بلدی در بیاری     وقتی کتاباتو ورق میزنی اسم هرچیزی رو که میگم بهش اشاره میکنی     وقتی میریم پارک دیگه سوار کالسکه نمیشی و فقط پیاده روی میکنی البته رو دور تند !!!   قربونت برم که وقتی یه کار بد میکنی یا وقتی میخوای یه کاری بکنی که خودت میدونی نباید بکنی انگشتتو میاری بالا تکون میدی و میگی نه نه نه !   البته این به این معنی نیست که اون کارو انجام نمیدی یا از انجام دادنش شرمنده شدی ...         دخترم تازه ...
8 تير 1390

دختر مستقل

  سلام عشقم !   مامانی این چند وقته دیگه نمیذاری من بهت غذا بدم و دوست داری خودت تنهایی غذا بخوری هنوز نمیتونی خودت تمیز غذا بخوری ولی از همین تمیز نخوردنشه که خوشت میاد ... بعضی وقتا به مامان هم غذا میدی و بعضی وقتا تا میتونی غذا رو به دور و برت پرتاب میکنی !!!       وقتی میریم بیرون دیگه دوست نداری من تو راه رفتن بهت کمک کنم و دستتو بگیرم میخوای خودت تنهایی هرجا دوست داری بری       دختر من دیگه دوست داره بزرگ شدنشو واسه همه چی یادم بندازه تا من همیشه یادم بمونه که زمان چقدر زود میگذره ...     نمیدونی چقدر زود دلم ...
2 تير 1390

آنیتا و خاله خرسه

  سلام عسلم !   ما چند روز پیش مهمونی بازنشستگی خاله مامان دعوت بودیم خیلی شلوغ بود و تو هم کلی شیطونی کردی وقتی هم که خسته شدی ناهار نخورده ما رفتیم خونه تا تو راحت بخوابی آخه یه کوچولو از سرما خوردگیت هنوز مونده بود و تو زیاد حوصله نداشتی       اما اونروز یه خاطره قشنگ برام داشت اونم لحظه ای بود که توی اتاق خاله یه عروسک خرس بزرگ دیدی و خیلی از دیدنش هیجانزده شدی         نشسته بودی پیشش و هی نازش میکردی شاید چون بزرگ بود فکر کرده بودی واقعیه !!!     دوستت دارم و میدونم که توی دنیا ...
30 خرداد 1390

روز پدر !

  سلام دختر نازم !   مامانی منو تو کادوی روز پدرو چند روز پیش به بابایی دادیم اما اگه هر روز هم به بابایی واسه بهترین بودنش تبریک بگیم بازم کمه !!!       وقتی به بچه گیام فکر میکنم دستای بزرگ بابامو یادم میاد که وقتی بیرون تشنه میشدم از توشون آب میخوردمو با خودم فکر میکردم که از دستای بابام قویتر هیچ دستی نیست و حالا میدونم و مطمئنم که دستای همه پدرا  بزرگن به بزرگی عشقی که به فرزندشون دارن به بزرگی ایثار و فداکاری که برای خانواده شون میکنن       عسلم میخوام بدونی که بابایی مثل مامان عاشقته       هیچوقت از دد گ...
25 خرداد 1390

آنیتا و دریا

  سلام عروسک قشنگم !   عزیزم قبل از اینکه تو به دنیا بیای منو بابا خیلی میرفتیم شمال اما از وقتی تو متولد شدی دیگه نرفته بودیم تا اینکه طلسم شکسته شد و ما باز تصمیم گرفتیم دسته جمعی بریم شمال !!!     از اینکه میخواستی برای اولین بار دریا رو ببینی خیلی هیجانزده بودم اما خیلی میترسیدم که اونجا به هردومون سخت بگذره و تو نتونی توی شلوغی بخوابی یا توی جاده اذیت بشی اما خدا رو شکر از هر نظر تو خیلی خوش سفری خوشحالم که مثل مامان و بابا مسافرتو دوست داری و با هر شرایطی زود تطبیق پیدا میکنی       عسلم تو دریا رو خیلی دوست داشتی و از دیدن اون همه...
24 خرداد 1390

مسافرت

  سلام  نازنازی من !   عزیزم ما برای چند روز رفته بودیم اصفهان خونه مامان بزرگ به تو خیلی خوش گذشت به خصوص که اونجا مثل هم مثل اینجا که توی خونه مامان بزرگ هر کاری دلت بخواد اجازه داری بکنی مجوز واسه همه شیطونیات داشتی       تازه دختر عموی نازت هم میامد پیشت و همش حواسش به تو بود آخه خیلی دوستت داره وقتی رفته بودیم خونه شون با سخاوت همه اسباب بازیاشو به تو میداد و هر وقت میدید تو از چیزی ناراحتی زود یه کاری میکرد که خوشحال بشی       عزیزم ببخش که دوربین زیاد دورو برم نبود و نتونستم از تو و روشا و بقیه عکس بگیرم و برات بذارم ...
17 خرداد 1390

پارک تنیس

  سلام هستی من !   مامانی دیروز ما با دوستامون رفتیم پارک تنیس ! خیلی خوش گذشت به خصوص به تو که کلی با نی نیای دیگه سرگرم شده بودیو تو خوردن خوراکی به همه شون کمک میکردی     با اینکه ذرت بوداده یه کم دل کوچولوتو اذیت میکنه اما نتونستم جلوتو بگیرم و با اون اشتهایی که تو میخوردیشون دهن همه بچه ها آّب افتاده بود   کلی هم توی پارک پیاده روی کردی و دل همه رو با اون راه رفتنت بردی   از دیدن تنیس بازها خیلی تعجب کرده بودی مخصوصا از توپشون که توی هوا هی اینورو اونور میرفت !     خلاصه دیروز واسه ما روز خوبی ...
11 خرداد 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ماه من می باشد