جوجه لب !
سلام نازنازی خودم !
خوشمزه من چند شب پیش رفتیم خونه خاله منا
و حسابی به همه مون خوش گذشت
اونجا فهمیدم خیلی بزرگ شدی چون
دیگه سر هر چیزی با ابولفضل بحثتون نمیشد و دوستای خوبی برای هم
شدین و تمام مدت داشتین با هم بازی میکردینو
ما هم از این موضوع واقعا راضی و خوشحال بودیم
انقدر اونجا بهتون خوش گذشت که وقت اومدن با اینکه ساعت ١ شب
بود هم گریه تو در اومد هم ابولفضل !!!

چند روز پیش هم نوبت مهمونی دوره مون خونه
خاله راحله بود که ما بعد از مدتها تونستیم شرکت
کنیم و حسابی تلافی چندتا مهمونی قبلو که نرفته بودیم در آوردیم !
دیشب دوستت ارشیا اومده بود خونه مون
خیلی دوستای خوبی با هم هستین
و هر بار که همدیگه رو میبینید انقدر قشنگ با هم
همبازی میشین که ما بزرگترا دلمون نمیاد از هم جداتون کنیم ...
دختر ماهم
دیروز بازم تو سفارش ماکارونی دادی و منم داشتم برات آماده میکردم
که دیدم هیچ صدایی ازت نمیاد و فهمیدم
حتما مشغول یه کار مهمی !!!
اومدم دیدم رفتی سر لوازم آرایش مامانو
رژلبمو مالیدی به لبو بینی و چونه و ...
تا گفتم آنیتا !!!
زود گفتی مامان جوجه لب زدم ...

عروسکم وقتی توی دل مامان بودی بابایی بعضی شبا با
دوستاش میرفتن باشگاه
آخه بابایی عاشق فوتباله !
اونشب خیلی اتفاقا افتاد که بابا منصرف بشه اما با اینحال
رفت و همونشب یه اتفاق بد واسه زانوش افتاد و مجبور شدیم
بریم اصفهانو بابایی پاشو عمل کرد
هفته شب پیش بازم بابا هوس کرد بره فوتبالو
اینبار هر دو زانوش مشکل پیدا کردو حالا باید هر دوتاشو
عمل کنه ...
امیدوارم زودتر خوب بشه

تا روز عمل برسه بابایی باید هرشب پاشو با یخ سرد کنه
وقتی پاشو میبنده میگی بابا به پای منم یخ ببند
خوشدل بشه ...

الهی فدات بشم که فکر میکنی همه کارا واسه
خوشدلتر شدنه ....
یه دنیا دوستت دارم
با همه شیطنتات وروجک خوشگلم


جوجه لب !
